شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۵۹۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دل چو دم از عشق دلبر میزند پشت پا بر بحر و بر برمی زند در خرابات فنا جام بقاء شادی ساقی کوثر میزند عشق میگوید دل و دلبر یکی است عقل حیران دست بر سر میزند دل به جان نقش خیالش میکشد مهر مهرش نیک بر زر میزند از دل خود دلبر خود را طلب کو دم از الله اکبر میزند گرچه گم شد یوسف گل پیرهن از گریبان تو سر بر میزند نعمت الله جان سپاری میکند خیمه بر صحرای محشر میزند