واژه جو

سنایی | دیوان اشعار | رباعیات | رباعی شماره ۴۴

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

مستست بتا چشم تو و تیر به دست بس کس که به تیر چشم مست تو بخست گر پوشد عارضت زره عذرش هست از تیر بترسد همه کس خاصه ز مست

معنی سنایی | دیوان اشعار | رباعیات | رباعی شماره ۴۴ | واژه جو