واژه جو

سعدی | دیوان اشعار | رباعیات | رباعی شماره ۶۸

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

من دوش قضا یار و قدر پشتم بود نارنج زنخدان تو در مشتم بود دیدم که همی گزم لب شیرینش بیدار چو گشتم سر انگشتم بود

معنی سعدی | دیوان اشعار | رباعیات | رباعی شماره ۶۸ | واژه جو