سؤر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سُ) [ ع. ] (اِ.) پس ماندة طعام و شراب.<br>
(اِ.) شتر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سُ) [ ع. ] (اِ.) پس مانده طعام و شراب.
(اِ.) شتر.
(پس.) ۱- در آخر بعض کلماتِ مرکب به معنی «سر» آید: سبکسار. ۲- در آخر بعضی کلمات مرکب پسوند مکان است که بیشتر معنای کثرت و انبوهی را میرساند. چشمه - سار. ۳- از ادات تشبیه که معنای مانند و شبیه را میرساند: بادسار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سار. (اِخ ) ناحیه ای است بین فرانسه و آلمان، و محدود است از شمال و شمال غرب به فرانسه و از مشرق و جنوب و جنوب غرب به آلمان . به مساحت ٢٥٦٧ هزار گز مربع و با ٩٨٧٠٠٠ تن جمعیت . ثروت عظیم این سرزمین و وجود معادن زغال و فولاد بوسعت ١١٦٠٠٠ هکتار در آن در یک قرن و نیم اخیر کشاکشهائی را میان فرانسه و آلمان موجب گردیده است . از سال ١٧٩٧ تا ١٨١٥م . سار در تصرف فرانسویان بود و با سقوط ناپلئون بزرگ به آلمان پیوست . پس از جنگ اول جهانی بسال ١٩١٩ بموجب پیمان ورسای مدت ١٥ سال از آلمان جدا شد و تحت نظر جامعه ٔ ملل قرار گرفت و زغال و فولاد آن بفرانسه تعلق یافت . بسال ١٩٣٥ بعد از مراجعه به آراء عمومی به آلمان هیتلری پیوست و این پیوستگی بموجب قراردادی رسمیت یافت . بعد از شکست آلمان هیتلری در ١٩٤٦ سپاهیان فرانسه سار را تسخیر کردند. در ١٩٤٨ سار بظاهر استقلال یافت و از نظر اقتصادی وابسته ٔ فرانسه گردید در١٩٥٦ مجدداً به آلمان بازگشت و از اول ژوئن ١٩٥٩ آخرین آثار سومین دوره ٔ تسلط فرانسویان از میان رفت .
سار. (اِخ ) دهی است از دهستان رود قات بخش مرکزی شهرستان مرند، واقع در ٤٨ هزارگزی خاور مرند و ١٥ هزارگزی راه شوسه ٔ اهر به تبریز. جلگه ای و سردسیر، و آب آن از رودخانه، و محصولات آن غلات و سر درختی است . ٤١٤ تن سکنه دارد که به زراعت و گله داری اشتغال دارند.راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٤).
سار. (اِ) پرنده ای است سیاه و خوش آواز که خالهای سفید ریزه دارد. و مرغ ملخ خوار نوعی از آن است . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). جانوری است پرنده و سیاه رنگ که خالهای سفید دارد و خوش آواز بود. (جهانگیری ). در عربی آن را زرزور و در ترکی صغجق گویند. (شعوری ). و در شیراز آن را کاوینک گویند. (رشیدی ). نام مرغی است سخنگوی . (حاشیه ٔ لغت فرس نسخه ٔ خطی نخجوانی ). زرزور. (بحرالجواهر) (زمخشری ). سودانیه . (بحر الجواهر) (زمخشری ) (نخبة الدهر). ساری . (انجمن آرا).سارج . (شرفنامه ٔ منیری ). مرغی است حلال گوشت از جمله ٔ طیور وحشی . سارک . سارنج . سارچه . ساسر. سیاسر. سنقورجوق . سوران : آن زنگی زلفین بدان رنگین رخسار چون سار سیاه است و گل اندر دهن سار. (مجلدی از حاشیه ٔ لغت فرس نسخه ٔ خطی نخجوانی ). برآمد ز شاخ آن نگونسار سار که بر سیم بازد ز منقار، قار. اسدی (گرشاسبنامه ). و سار را که به تازی زرازیر گویند زیان ندارد [ نوعی از زهرها ] . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). من شده چون عنکبوت در پی آن دربدر بانگ کشیده چو سار از پی این جابجا. خاقانی . از خسان چو سار شورانگیز چون ملخ بر ملا گریخته ام . خاقانی . گر ملخ را نیست بر پا موزه ٔ زرین سار ران او رانین دیبا برنتابد بیش ازین . خاقانی . اگر در ریاض نعم ایشان [ آل سامان و آل بویه ] چون عندلیب نوای خوش میزدند و یا چون سار بر گلزارترنمی بنوا میکردند بدیع نبود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١٢٧٢ ص ٩). باز صید آرد بخود از کوهسار لاجرم شاهش خوراند کبک و سار. (مثنوی ). فغان ز درد دل سار و ناله ٔ سحرش که هست درد دل سار علت ساری . سلمان ساوجی . رجوع به سارج، سارچه، سارک، سارنگ، سارو، ساروک، ساری، شار، شارک و شارو، ونیز رجوع به سودانیه شود. ◄ سار ابلق . مرغ ملخ خوار. سار توتی . ◄ سار سبز. قاریه .(مهذب الاسماء). قاریه . پرنده ای است کوتاه پای، بلندمنقار و پشت سبز. (زمخشری ). سبزقبا. (شعوری ) (اشتینگاس ). ◄ لاله سار، نام مرغی است سخنگوی و سیاه . (فرهنگ اوبهی ) (برهان ). رجوع به همین کلمه شود. ◄ به معنی شتر هم آمده است چه شتربان را سارابان گویند . (جهانگیری ) (برهان ) (غیاث ) (شعوری ) (انجمن آرا) : داشتی آن تاجر دولت شعار صد قطار سار اندر زیر بار. رودکی (از جهانگیری، انجمن آرا، آنندراج ). به این معنی در جائی دیده نشده است و در بیت رودکی بجای سار اشتر هم می توان گذاشت بی اخلالی در نظم . (یادداشت مؤلف ). رجوع به ساربان شود. ◄ کلک و نی میان تهی . (جهانگیری ) (برهان ) (شعوری ) (انجمن آرا) (آنندراج ). ◄ جای افشردن انگور. و به عربی آن را معصر خوانند. (برهان ). ◄ بلند و بالا. (برهان ).
مترادف و متضاد واژهدان
سارنگ رنج، محنت، درد شتر پرده، ساره نشاطآور، نشاطانگیز، شادیزا