دل شکسته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دل شکسته . [ دِ ل ِ ش ِ ک َ ت َ / ت ِ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب ) دل آزرده و محزون . ♦ امثال : دست شکسته بکار میرود دل شکسته بکار نمی رود . (امثال و حکم ). از دل شکسته تدبیر درست نیابد . (امثال و حکم ).
دل شکسته . [ دِ ش ِ ک َ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) آزرده دل . شکسته دل . شکسته خاطر. محزون . غمناک . (آنندراج ). ملول . (ناظم الاطباء). مکسورالقلب . منکسرالقلب . رنجیده . آزرده . عمید. معمود. (یادداشت مرحوم دهخدا) : سپه دل شکسته پر از درد شاه خروشان و جوشان همه رزم خواه . فردوسی . ای از تو یافته دل و فربی شده فرهنگ دل شکسته و جود نزار. فرخی . استادم بونصر رحمةاﷲ علیه به هرات چون دلشکسته ای می بود... امیر[ مسعود ] به چند نوبت او را دلگرم کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٣٩). افشین برخاست دل شکسته و بدست و پای مرده برفت . (تاریخ بیهقی ص ١٧٤). سخت دل شکسته بود و همگان وی را دل خوش می کردند. (تاریخ بیهقی ص ٥٥٤). حیران و دل شکسته چنین امروز از رنج و از تفکر دوشینم . ناصرخسرو. عمری است کز تو دورم و زآن دل شکسته ام نی از توام سلام ونه از دل خبر رسید. خاقانی . خاقانی دل شکسته ام لیک دل بهر خلاص جان شکستم . خاقانی . هرکجا دل شکسته ای بینند کارشان جز شکسته بندی نیست . خاقانی . او زلف را برغمم دایم شکسته دارد من دل شکسته زآنم کاندر شکست اویم . خاقانی . خاقانی دل شکسته ام باش تا عمر چه بردهد هنوزم . خاقانی . مجنون غریب دل شکسته دریای ز جوش نانشسته . نظامی . آن پرده نشین روی بسته هست از قبل تو دل شکسته . نظامی . مجروحم و پیر و دل شکسته دور از تو به روز بد نشسته . نظامی . وز آنجا دل شکسته تا به ایوان برفتند آن دل افروزان خرامان . نظامی . دری دید آهنین در سنگ بسته ز حیرت ماند بر در دل شکسته . نظامی . تو در سنگی چو گوهر پای بسته من از سنگی چو گوهر دل شکسته . نظامی . توبه ٔ ما درست نیست هنوز ز من دل شکسته دست مدار. عطار. این پنج روز مهلت دنیا بهوش باش تا دل شکسته ای نکند بر تو دل گران . سعدی . ♦ دل شکسته شدن ؛ محزون شدن . ناامید شدن : ز کار شما دل شکسته شدند برین خستگی نیز خسته شدند. فردوسی . سپه سربسر دل شکسته شدند همه یک ز دیگر گسسته شدند. فردوسی . همه رومیان دل شکسته شدند به دل پاک بی جنگ خسته شدند. فردوسی . همه هندوان دل شکسته شدند به جان و دل از بیم خسته شدند. اسدی . از این سبب لشکر دل شکسته شدند و ترکان دست بردند. (فارسنامه ابن البلخی ص ٤٤). گناه او را بود که بر سر کوه برد تا لشکر دل شکسته شدند. (فارسنامه ابن البلخی ص ٤٥). بدان زیان نشود دل شکسته ازپی آنک که سود خویش سراسر در آن زیان بیند. سوزنی . ♦ دلشکسته کردن ؛ غمگین کردن : سپه را همه دل شکسته کنی به گفتار بی جنگ خسته کنی . فردوسی . ♦ دل شکسته گردیدن ؛ نومید گردیدن : دشمنان و مفسدان غمگین و دل شکسته گردند. (تاریخ بیهقی ص ٢١). ◄ محروم . نومید. بیچاره . (ناظم الاطباء). مأیوس : ای پسر هیچ دل شکسته مباش کاندرین خانه نیز احرارند. ناصرخسرو.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی