دل شکستگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دل شکستگی . [ دِ ش ِ ک َ ت َ / ت ِ] (حامص مرکب ) حالت و چگونگی دل شکسته . دل شکسته بودن . شکسته دل بودن . رنجیده و آزرده دل بودن : با همه دل شکستگی روی به آسمان کنم آه که قبله ٔ دگر نیست ورای آسمان . خاقانی . از خوف شماتت اعداء و احتراز از دل شکستگی لشکر این خبر پنهان می داشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). این حرکت باعث تقویت فوج ابراهیم خان و دل شکستگی قوشون امیرخان گردید. (مجمل التواریخ گلستانه ص ٢٥). ♦ بادلشکستگی ؛ با آزردگی . با ناامیدی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی