دل شکستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دل شکستن . [ دِ ش ِ ک َ ت َ ] (مص مرکب ) رنجاندن . آزرده کردن . با ستمی یا سخنی یا عمل زشتی قلب کسی را متأثر و رنجیده ساختن . (فرهنگ عوام ). تعبی را برای کسی سبب شدن : سگالید هر کار وزآن پس کنید دل مردم کم سخن مشکنید. فردوسی . شکستی کزو خون به خارا رسید هم از دل شکستن به دارا رسید. نظامی . دلم شکستی و رفتی خلاف شرط مروت به احتیاط رو اکنون که آبگینه شکستی . سعدی . من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی . سعدی . گر به جراحت و الم دل بشکستیم چه غم می شنوم که دمبدم پیش دل شکسته ای . سعدی . مشکن دلم که حقه ٔ راز نهان تست ترسم که راز در کف نامحرم اوفتد. سعدی . تاتوانی دلی بدست آور دل شکستن هنر نمی باشد. ؟ (از امثال وحکم دهخدا). ◄ ترسانیدن . بوحشت انداختن . سبب اضطراب و دلهره گشتن . (از فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی ): ژغژغ دندان او دل می شکست جان شیران سیه می شد ز دست . مولوی . ◄ از امیدی مأیوس کردن . ناامید کردن . مأیوس کردن .