جامی | هفت اورنگ | سلسلةالذهب | دفتر اول | بخش ۴۲ - امتحان کردن شاه آن دو غلام را
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شاه روزی به اتفاق شکار خیمه بر بیشه زد ز شهر و دیار زانکه جز در شکار نتوان کرد ورزش کارزار و جنگ و نبرد کار ارباب ملک بازی نیست بازی آیین سرفرازی نیست شغل اهل خرد نه لهو بود ور بود سهل بلکه سهو بود شرزه شیری ز بیشه غره کشید که یلان را ز بیم زهره درید آمد و بر کنار بیشه نشست بر همه رهگذار بیشه ببست شاه گفتا که وقت شد بیشک که زنم آن دو نقد را به محک سیم و زر تا نیوفتد به گداز سره از قلب کی شود ممتاز هر دو را پیش خواند و پیش نشاند سخن شیر پیش ایشان راند گفت خیزید و سازکار کنید با وی آهنگ کارزار کنید