اقبال لاهوری | پس چه باید کرد؟ | قندهار و زیارت خرقه مبارک
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
قندهار آن کشور مینو سواد اهل دل را خاک او خاک مراد رنگها، بوها، هواها، آبها آبها تابنده چون سیمابها لالهها در خلوت کهسارها نارها یخ بسته اندر نارها کوی آن شهر است ما را کوی دوست ساربان بر بند محمل سوی دوست میسرایم دیگر از یاران نجد از نوائی، ناقه را آرم به وجد غزل از دیر مغان آیم بیگردش صهباست در منزل لا بودم از باده الا مست دانم که نگاه او ظرف همه کس بیند کرد است مرا ساقی از عشوه و ایما مست وقت است که بگشایم میخانه رومی باز پیران حرم دیدم در صحن کلیسا مست این کار حکیمی نیست دامان کلیمی گیر صد بنده ساحل مست یک بنده دریا مست دل را به چمن بردم از باد چمن افسرد میرد بخیابانها این لاله صحرا مست از حرف دلاویزش اسرار حرم پیدا دی کافرکی دیدم در وادی بطحا مست سینا است که فاران است یارب چه مقام است این هر ذره خاک من چشمی است تماشا مست خرقه آن «برزخ لایبغیان» دیدمش در نکته «لی خرقتان» دین او آئین او تفسیر کل در جبین او خط تقدیر کل عقل را او صاحب اسرار کرد عشق را او تیغ جوهر دار کرد کاروان شوق را او منزل است ما همه یک مشت خاکیم او دل است آشکارا دیدنش اسرای ماست در ضمیرش مسجد اقصای ماست آمد از پیراهن او بوی او داد ما را نعره الله هو با دل من شوق بیپروا چه کرد باده پر زور با مینا چه کرد رقصد اندر سینه از زور جنون تا ز راه دیده میآید برون گفت «من جبریلم و نور مبین» پیش ازین او را ندیدم اینچنین شعر رومی خواند و خندید و گریست یا رب این دیوانه فرزانه کیست؟ در حرم با من سخن زندانه گفت از میو مغ زاده و پیمانه گفت گفتمش این حرف بیباکانه چیست لب فرو بند این مقام خامشی ست من ز خون خویش پروردم ترا صاحب آه سحر کردم ترا بازیاب این نکته راای نکته رس عشق مردان ضبط احوال است و بس گفت عقل و هوش آزار دل است مستی و وارفتگی کار دل است نعرهها زد تا فتاد اندر سجود شعله آواز او بود او نبود