اقبال لاهوری | پس چه باید کرد؟ | فقر
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چیست فقرای بندگان آب و گل یک نگاه راه بین یک زنده دل فقر کار خویش را سنجیدن است بر دو حرف لا اله پیچیدن است فقر خیبر گیر با نان شعیر بسته فتراک او سلطان و میر فقر ذوق و شوق و تسلیم و رضاست ما امینیم این متاع مصطفی است فقر بر کروبیان شبخون زند بر نوامیس جهان شبخون زند بر مقام دیگر اندازد ترا از زجاج، الماس میسازد ترا برگ و ساز او ز قرآن عظیم مرد درویشی نگنجد در گلیم گرچه اندر بزم کم گوید سخن یک دم او گرمی صد انجمن بیپران را ذوق پروازی دهد پشه را تمکین شهبازی دهد با سلاطین در فتد مرد فقیر از شکوه بوریا لرزد سریر از جنون میافکند هوئی به شهر وا رهاند خلق را از جبر و قهر مینگیرد جز به آن صحرا مقام کاندرو شاهین گریزد از حمام قلب او را قوت از جذب و سلوک پیش سلطان نعره او «لاملوک» آتش ما سوزناک از خاک او شعله ترسد از خس و خاشاک او بر نیفتد ملتی اندر نبرد تا درو باقیست یک درویش مرد آبروی ما ز استغنای اوست سوز ما از شوق بیپروای اوست خویشتن را اندر این آئینه بین تا ترا بخشند سلطان مبین حکمت دین دل نوازیهای فقر قوت دین بینیازیهای فقر مؤمنان را گفت آن سلطان دین «مسجد من این همه روی زمین» الامان از گردش نه آسمان مسجد مؤمن بدست دیگران سخت کوشد بنده پاکیزه کیش تا بگیرد مسجد مولای خویش ایکه از ترک جهان گوئی، مگو ترک این دیر کهن تسخیر او راکبش بودن ازو وارستن است از مقام آب و گل برجستن است صید مؤمن این جهان آب و گل باز را گوئی که صید خود بهل حل نشد این معنی مشکل مرا شاهین از افلاک بگریزد چرا وای آن شاهین که شاهینی نکرد مرغکی از چنگ او نامد بدرد درکنامی ماند زار و سرنگون پر نزد اندر فضای نیلگون فقر قرآن احتساب هست و بود نی رباب و مستی و رقص و سرود فقر مؤمن چیست؟ تسخیر جهات بنده از تأثیر او مولا صفات فقر کافر خلوت دشت و در است فقر مؤمن لرزه بحر و بر است زندگی آنرا سکون غار و کوه زندگی این را ز مرگ باشکوه آن خدارا جستن از ترک بدن این خودی را بر فسان حق زدن آن خودی را کشتن و وا سوختن این خودی را چون چراغ افروختن فقر چون عریان شود زیر سپهر از نهیب او بلرزد ماه و مهر فقر عریان گرمی بدر و حنین فقر عریان بانگ تکبیر حسین فقر را تا ذوق عریانی نماند آن جلال اندر مسلمانی نماند وای ماای وای این دیر کهن تیغ لا در کف نه تو داری نه من دل ز غیر الله بپرداز ایجوان این جهان کهنه در باز ایجوان تا کجا بیغیرت دین زیستن ای مسلمان مردن است این زیستن مرد حق باز آفریند خویش را جز به نور حق نبیند خویش را بر عیار مصطفی خود را زند تا جهانی دیگری پیدا کند آه زان قومی که از پا برفتاد میر و سلطان زاد و درویشی نزاد داستان او مپرس از من که من چون بگویم آنچه ناید در سخن در گلویم گریهها گردد گره این قیامت اندرون سینه به مسلم این کشور از خود ناامید عمرها شد با خدا مردی ندید لاجرم از قوت دین بدظن است کاروان خویش را خود رهزن است از سه قرن این امت خوار و زبون زنده بیسوز و سرور اندرون پست فکر و دون نهاد و کور ذوق مکتب و ملای او محروم شوق زشتی اندیشه او را خوار کرد افتراق او را ز خود بیزار کرد تا نداند از مقام و منزلش مرد ذوق انقلاب اندر دلش طبع او بیصحبت مرد خبیر خسته و افسرده و حق ناپذیر بنده رد کرده مولاست او مفلس و قلاش و بیپرواست او نی بکف مالی که سلطانی برد نی بدل نوری که شیطانی برد شیخ او لرد فرنگی را مرید گرچه گوید از مقام با یزید گفت دین را رونق از محکومی است زندگانی از خودی محرومی است دولت اغیار را رحمت شمرد رقصها گرد کلیسا کرد و مرد ای تهی از ذوق و شوق و سوز و درد میشناسی عصر ما با ما چه کرد عصر ما ما را ز ما بیگانه کرد از جمال مصطفی بیگانه کرد سوز او تا از میان سینه رفت جوهر آئینه از آئینه رفت باطن این عصر را نشاختی داو اول خویش را در باختی تا دماغ تو به پیچاکش فتاد آرزوی زنده ئی در دل نزاد احتساب خویش کن از خود مرو یکدو دم از غیر خود بیگانه شو تا کجا این خوف و وسواس و هراس اندر این کشور مقام خود شناس این چمن دارد بسی شاخ بلند بر نگون شاخ آشیان خود مبند نغمه داری در گلوای بیخبر جنس خود بشناس و با زاغان مپر خویشتن را تیزی شمشیر ده باز خود را در کف تقدیر ده اندرون تست سیل بیپناه پیش او کوه گران مانند کاه سیل را تمکین ز نا آسودن است یک نفس آسودنش نابودن است من نه ملا، نی فقیه نکته ور نی مرا از فقر و درویشی خبر در ره دین تیز بین و سست گام پخته من خام و کارم ناتمام تا دل پر اضطرابم دادهاند یک گره از صد گره بگشادهاند «از تب و تابم نصیب خود بگیر بعد ازین ناید چو من مرد فقیر»