اقبال لاهوری | پس چه باید کرد؟ | سیاسیات حاضره
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
میکند بند غلامان سختتر حریت میخواند او را بیبصر گرمی هنگامه جمهور دید پرده بر روی ملوکیت کشید سلطنت را جامع اقوام گفت کار خود را پخته کرد و خام گفت در فضایش بال و پر نتوان گشود با کلیدش هیچ در نتوان گشود گفت با مرغ قفس «ای دردمند آشیان در خانه صیاد بند هر که سازد آشیان در دشت و مرغ» او نباشد ایمن از شاهین و چرغ از فسونش مرغ زیرک دانه مست نالهها اندر گلوی خود شکست حریت خواهی به پیچاکش میفت تشنه میر و بر نم تاکش میفت الحذر از گرمی گفتار او الحذر از حرف پهلو دار او چشمها از سرمهاش بینورتر بنده مجبور ازو مجبورتر از شراب ساتگینش الحذر از قمار بدنشینش الحذر از خودی غافل نگردد مرد حر حفظ خود کن حب افیونش مخور پیش فرعونان بگو حرف کلیم تا کند ضرب تو دریا را دونیم داغم از رسوائی این کاروان در امیر او ندیدم نور جان تن پرست و جاه مست و کم نگه اندرونش بینصیب از لااله در حرم زاد و کلیسا را مرید پرده ناموس ما را بر درید دامن او را گرفتن ابلهی است سینه او از دل روشن تهی است اندرین ره تکیه بر خود کن که مرد صید آهو با سگ کوری نکرد آه از قومی که چشم از خویش بست دل به غیر الله داد، از خود گسست تا خودی در سینه ملت بمرد کوه، کاهی کرد و باد او را ببرد گرچه دارد لااله اندر نهاد از بطون او مسلمانی نزاد آنکه بخشد بییقینان را یقین آنکه لرزد از سجود او زمین آنکه زیر تیغ گوید لااله آنکه از خونش بروید لااله آن سرور، آن سوز مشتاقی نماند در حرم صاحبدلی باقی نماند ای مسلمان اندرین دیر کهن تا کجا باشی به بند اهرمن جهد با توفیق و لذت در طلب کس نیابد بینیاز نیم شب زیستن تا کی به بحر اندر چو خس سخت شو چون کوه از ضبط نفس گرچه دانا حال دل با کس نگفت از تو درد خویش نتوانم نهفت تا غلامم در غلامی زادهام ز آستان کعبه دور افتادهام چون بنام مصطفی خوانم درود از خجالت آب میگردد وجود عشق میگوید کهای محکوم غیر سینه تو از بتان مانند دیر تا نداری از محمد رنگ و بو از درود خود میالا نام او از قیام بیحضور من مپرس از سجود بیسرور من مپرس جلوه حق گرچه باشد یک نفس قسمت مردان آزاد است و بس مردی آزادی چو آید در سجود در طوافش گرم رو چرخ کبود ما غلامان از جلالش بیخبر از جمال لازوالش بیخبر از غلامی لذت ایمان مجو گرچه باشد حافظ قرآن، مجو مؤمن است و پیشه او آزری است دین و عرفانش سراپا کافری است در بدن داری اگر سوز حیات هست معراج مسلمان در صلوت ور نداری خون گرم اندر بدن سجده تو نیست جز رسم کهن عید آزادان شکوه ملک و دین عید محکومان هجوم مؤمنین