اقبال لاهوری | پس چه باید کرد؟ | لا اله الا الله
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نکته ئی میگویم از مردان حال امتان را «لا» جلال «الا» جمال لا و الا احتساب کائنات لا و الا فتح باب کائنات هر دو تقدیر جهان کاف و نون حرکت از لا زاید از الا سکون تا نه رمز لااله آید بدست بند غیر الله را نتوان شکست در جهان آغاز کار از حرف لاست این نخستین منزل مرد خداست ملتی کز سوز او یک دم تپید از گل خود خویش را باز آفرید پیش غیر الله «لا» گفتن حیات تازه از هنگامه او کائنات از جنونش هر گریبان چاک نیست در خور این شعله هر خاشاک نیست جذبه او در دل یک زنده مرد میکند صد ره نشین را ره نورد بنده را با خواجه خواهی در ستیز تخم «لا» در مشت خاک او بریز هر کرا این سوز باشد در جگر هولش از هول قیامت بیشتر لا مقام ضربهای پی به پی این غو رعد است نی آواز نی ضرب او هر «بود» را سازد «نبود» تا برون آئی ز گرداب وجود با تو میگویم ز ایام عرب تا بدانی پخته و خام عرب ریز ریز از ضرب او لات و منات در جهات آزاد از بند جهات هر قبای کهنه چاک از دست او قیصر و کسری هلاک از دست او گاه دشت از برق و بارانش بدرد گاه بحر از زور طوفانش بدرد عالمی در آتش او مثل خس این همه هنگامه «لا» بود و بس اندرین دیر کهن پیهم تپید تا جهانی تازه ئی آمد پدید بانگ حق از صبح خیزیهای اوست هر چه هست از تخم ریزیهای اوست اینکه شمع لاله روشن کردهاند از کنار جوی او آوردهاند لوح دل از نقش غیر الله شست از کف خاکش دو صد هنگامه رست همچنان بینی که در دور فرنگ بندگی با خواجگی آمد به جنگ روس را قلب و جگر گردیده خون از ضمیرش حرف «لا» آمد برون آن نظام کهنه را برهم زد است تیز نیشی بر رگ عالم زد است کردهام اندر مقاماتش نگه لا سلاطین، لا کلیسا، لا اله فکر او در تند باد «لا» بماند مرکب خود را سوی «الا» نراند آیدش روزی که از زور جنون خویش را زین تند باد آرد برون در مقام «لا» نیاساید حیات سوی الا میخرامد کائنات لا و الا ساز و برگ امتان نفی بیاثبات مرگ امتان در محبت پخته کی گردد خلیل تا نگردد لا سوی الا دلیل ایکه اندر حجرهها سازی سخن نعره لا پیش نمرودی بزن این که میبینی نیرزد با دو جو از جلال لا اله آگاه شو هر که اندر دست او شمشیر لاست جمله موجودات را فرمانرواست