اقبال لاهوری | زبور عجم | چند بروی خودکشی پرده صبح و شام را
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چند بروی خودکشی پرده صبح و شام را چهره گشا تمام کن جلوه ناتمام را سوز و گداز حالتی است باده ز من طلب کنی پیش تو گر بیان کنم مستی این مقام را من بسرود زندگی آتش او فزودهام تو نم شبنمی بده لاله تشنه کام را عقل ورق ورق بگشت عشق به نکته ئی رسید طایر زیرکی برد دانه زیر دام را نغمه کجا و من کجا ساز سخن بهانه ایست سوی قطار میکشم ناقه بیزمام را وقت برهنه گفتن است من به کنایه گفتهام خود تو بگو کجا برم هم نفسان خام را