اقبال لاهوری | زبور عجم | هوس هنوز تماشا گر جهانداری است
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هوس هنوز تماشا گر جهانداری است دگر چه فتنه پس پردههای زنگاری است زمان زمان شکند آنچه میتراشد عقل بیا که عشق مسلمان و عقل زناری است امیر قافله ئی سخت کوش و پیهم کوش که در قبیله ما حیدری ز کراری است تو چشم بستی و گفتی که این جهان خوابست گشای چشم که این خواب خواب بیداری است بخلوت انجمنی آفرین که فطرت عشق یکی شناس و تماشا پسند بسیاری است تپید یک دم و کردند زیب فتراکش خوشا نصیب غزالی که زخم او کاری است بباغ و راغ گهرهای نغمه میپاشم گران متاع و چه ارزان ز کند بازاری است