اقبال لاهوری | زبور عجم | هوای خانه و منزل ندارم
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هوای خانه و منزل ندارم سر راهم غریب هر دیارم سحر میگفت خاکستر صبا را «فسرد از باد این صحرا شرارم گذر نرمک، پریشانم مگردان ز سوز کاروانی یادگارم» ز چشمم اشک چون شبنم فرو ریخت که من هم خاکم و در رهگذارم بگوش من رسید از دل سرودی که جوی روزگار از چشمه سارم ازل تاب و تب پیشنیه من ابد از ذوق و شوق انتظارم میندیش از کف خاکی میندیش بجان تو که من پایان ندارم