اقبال لاهوری | زبور عجم | هنگامه را که بست درین دیر دیر پای
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هنگامه را که بست درین دیر دیر پای زناریان او همه نالنده همچو نای در ’بنگه فقیر و به کاشانه امیر غمها که پشت را به جوانی کند دو تای درمان کجا که درد بدرمان فزون شود دانش تمام حیله و نیرنگ و سیمیای بیزور سیل کشتی آدم نمیرود هر دل هزار عربده دارد به ناخدای از من حکایت سفر زندگی مپرس در ساختم بدرد و گذشتم غزل سرای آمیختم نفس به نسیم سحر گهی گشتم درین چمن به گلان نانهاده پای از کاخ و کو جدا و پریشان بکاخ و کوی کردم بچشم ماه تماشای این سرای