اقبال لاهوری | زبور عجم | فرشته گرچه برون از طلسم افلاک است
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
فرشته گرچه برون از طلسم افلاک است نگاه او بتماشای این کف خاک است گمان مبر که بیک شیوه عشق میبازند قبا بدوش گل و لاله بیجنون چاک است حدیث شوق ادا میتوان بخلوت دوست به ناله ئی که ز آلایش نفس پاک است توان گرفت ز چشم ستاره مردم را خرد بدست تو شاهین تند و چالاک است گشای چهره که آنکس که لن ترانی گفت هنوز منتظر جلوه کف خاک است درین چمن که سرود است و این نوا ز کجاست که غنچه سر بگریبان و گل عرقناک است