اقبال لاهوری | زبور عجم | غلام زنده دلانم که عاشق سرهاند
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
غلام زنده دلانم که عاشق سرهاند نه خانقاه نشینان که دل بکس ندهند به آن دلی که برنگ آشنا و بیرنگ است عیار مسجد و میخانه و صنم کدهاند نگاه از مه و پروین بلندتر دارند که آشیان بگریبان کهکشان ننهند برون ز انجمنی در میان انجمنی بخلوتاند ولی آنچنان که با همهاند بچشم کم منگر عاشقان صادق را که این شکسته بهایان متاع قافلهاند به بندگان خط آزادگی رقم کردند چنانکه شیخ و برهمن شبان بیرمهاند پیاله گیر که میرا حلال میگویند حدیث اگرچه غریب است راویان ثقهاند