اقبال لاهوری | زبور عجم | عاشق آن نیست که لب گرم فغانی دارد
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عاشق آن نیست که لب گرم فغانی دارد عاشق آنست که بر کف دو جهانی دارد عاشق آن است که تعمیر کند عالم خویش در نسازد به جهانی که کرانی دارد دل بیدار ندادند به دانای فرنگ این قدر هست که چشم نگرانی دارد عشق ناپید و خرد میگزدش صورت مار گرچه در کاسه زر لعل روانی دارد درد من گیر که در میکدها پیدانیست پیر مردی که میتند و جوانی دارد