اقبال لاهوری | زبور عجم | سوز و گداز زندگی لذت جستجوی تو
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سوز و گداز زندگی لذت جستجوی تو راه چو مار میگزد گر نروم بسوی تو سینه گشاده جبرئیل از بر عاشقان گذشت تا شرری به او فتد ز آتش آرزوی تو هم بهوای جلوه ئی پاره کنم حجاب را هم به نگاه نارسا پرده کشم بروی تو من بتلاش تو روم یا به تلاش خود روم عقل و دل نظر همه گم شدگان کوی تو از چمن تو رستهام قطره شبنمی ببخش خاطر غنچه وا شود کم نشود ز جوی تو