اقبال لاهوری | زبور عجم | شب من سحر نمودی که به طلعت آفتابی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شب من سحر نمودی که به طلعت آفتابی تو به طلعت آفتابی سزد اینکه بیحجابی تو بدرد من رسیدی بضمیرم آرمیدی ز نگاه من رمیدی به چنین گران رکابی تو عیار کم عیاران تو قرار بیقراران تو دوای دل فگاران مگر اینکه دیریابی غم و عشق و لذت او اثر دو گونه دارد گهی سوز و دردمندی گهی مستی و خرابی ز حکایت دل من تو بگو که خوب دانی دل من کجا که او را بکنار من نیابی به جلال تو که در دل دگر آرزو ندارم بجز این دعا که بخشی به کبوتران عقابی