اقبال لاهوری | زبور عجم | سخن تازه زدم کس بسخن وا نرسید
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سخن تازه زدم کس بسخن وا نرسید جلوه خون گشت و نگاهی بتماشا نرسید سنگ میباش و درین کارگه شیشه گذر وای سنگی که صنم گشت و به مینا نرسید کهنه را در شکن و باز به تعمیر خرام هر که در ورطه «لا» ماند به «الا‘ نرسید ایخوش آن جوی تنک مایه که از ذوق خودی در دل خاک فرو رفت و بدریا نرسید از کلیمی سبق آموز که دانای فرنگ جگر بحر شکافید و به سینا نرسید عشق انداز تپیدن ز دل ما آموخت شرر ماست که برجست و به پروانه رسید