اقبال لاهوری | زبور عجم | برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا چه عقدهها که مقام رضا گشود مرا تپید عشق و درین کشت نا بسامانی هزار دانه فرو کرد تا درود مرا ندانم اینکه نگاهش چه دید در خاکم نفس نفس به عیار زمانه سود مرا جهانی از خس و خاشاک در میان انداخت شراره دلکی داد و آزمود مرا پیاله گیرز دستم که رفت کار از دست کرشمه بازی ساقی ز من ربود مرا