اقبال لاهوری | زبور عجم | بصدای درمندی بنوای دلپذیری
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بصدای درمندی بنوای دلپذیری خم زندگی گشادم بجهان تشنه میری تو بروی بینوائی در آن جهان گشادی که هنوز آرزویش ندمیده در ضمیری ز نگاه سرمه سائی بدل و جگر رسیدی چه نگاه سرمه سائی دو نشانه زد به تیری به نگاه نارسایم چه بهار جلوه دادی که بباغ و راغ نالم چو تذرو نو صفیری چه عجب اگر دو سلطان بولایتی نگنجند عجب اینکه مینگنجد بدو عالمی فقیری