کمالالدین اسماعیل | ملحقات | شماره ۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دوش ناگاه نعره یی بر خاست که دگر باره جنگ کرانست مرگ دیدم بمرگ تا زنده که همی باز گشت نتوانست با یکی از هنروران که بر او حل اشکال عقل آسانست گفتمای دوست باز میبینی کار عالم که چون پریشانست؟ گفت آری قران نحسین است وین خصومت نتیجه آنست گفتم آخر نه جمله هفت اقلیم زیر دوران چرخ گردانست؟ دور و نزدیک جاودان زبرش دور مریخ و سیر کیوانست