چشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(چَ یا چِ دَ) (مص م.)<BR>۱- مزه کردن.<BR>۲- احساس کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(چَ یا چِ دَ) (مص م.) ۱- مزه کردن. ۲- احساس کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چشیدن . [ چ َ / چ ِ دَ ] (مص ) اندک چیزی خوردن برای استعلام لذت و مزه ٔ آن . (آنندراج ). مزه کردن و احساس مزه و طعم نمودن . (ناظم الاطباء). از چیزی اندک خوردن . (فرهنگ نظام ). امتحان کردن طعم و مزه ٔ مأکولات و مشروبات . چاشنی کردن و چاشنی گرفتن . آگاهی از طعم چیزی یافتن بوسیله ٔ زبان . اندک مایه از طعام یا شرابی خوردن برای پی بردن به مزه ٔ آن . تَطَعﱡم . تَذَوﱡق ْ. تَلَمﱡطْ. تَغَذﱡم ْ. عَسَل . تَلَمﱡک . لَوس . (منتهی الارب ). ذوق . ذواق . مذاق . مذاقه . مذاقت : ازین پس غم او بباید کشید بسی شور و تلخی بباید چشید. فردوسی . ای آنکه نخوردستی می گر بچشی زآن سوگند خوری گویی شهدو رطب این است . منوچهری . خار مدرو تا نگردد دست و انگشتان فکار کز نهال و تخم تتری کی شکر خواهی چشید. ناصرخسرو. چشیدی بسی چرب و شیرین و شور چه حیله کنون پرنشد چون جوال . ناصرخسرو. ای ساقی الغیاث که بس ناشتالبیم زان می بده که دی بصبوحی چشیده ایم . خاقانی . صد تنگ شکر چشیده هردم پس کرده سؤال از چشیدن . عطار. گفتم ای بوستان روحانی دیدن میوه چون چشیدن نیست گفت سعدی خیال خام مبر سیب سیمین برای چیدن نیست . سعدی (از ضیاء). مست می عشق را عیب مکن سعدیا مست بیفتی تو نیز گر هم از می چشی . سعدی . بهار میگذرد دادگسترا دریاب که رفت موسم و حافظ هنوز می نچشید. حافظ. ♦ امثال : اول بچش بعد بگو بی نمک است . (مجموعه ٔ امثال چ هندوستان ). ◄ بمعنی مطلق خوردن . (آنندراج ). خوردن طعام یا نوشیدن شراب . نوش جان کردن : ز گیتی یکی دخمه شان بود بهر چشیدند بر جای تریاک زهر. فردوسی . که چندین بلاها بباید کشید ز گیتی همه زهر باید چشید. فردوسی . چو شاهین بازماند از پریدن زگنجشکش لگد باید چشیدن . (؟). ◄ احساس کردن . (ناظم الاطباء). دریافتن و درک نمودن چیزی یا امری : که این درد هر کس بباید چشید شکیبائی و نام باید گزید. فردوسی . چشیدم بسی تلخی روزگار نبد رنج مهرک مرا در شمار. فردوسی . ز گیتی گر آباد گردی به گنج بیاید چشیدن بفرجام رنج . فردوسی . اگر چنان کارها کرد کیفر کرده چشیده . (تاریخ بیهقی ). زهر است نعمتش چونیابد همی رها از مرگ هر کسی که چشیده ست نعمتش . ناصرخسرو. روزی بچشی جزای فعلت رنجی که همی مرا چشانی . ناصرخسرو. خوش است جهان از ره چشیدن چون شکر و چون شیر و مغز بادام . ناصرخسرو. غلام در اول محنت غرق شدن نچشیده بود. (گلستان ). دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو. سعدی . ◄ لذت گرفتن . (ناظم الاطباء) : هوی را با هوس الفت تو دادی برای لذت شهوت چشیدن . ناصرخسرو. ◄ امتحان و آزمایش کردن . (ناظم الاطباء). تجربه کردن . آزمودن : در خدمت وی گرم و سرد بسیار چشید. (تاریخ بیهقی ). این خواجه از چهارده سالگی باز... گرم و سرد بسیار چشید. (تاریخ بیهقی ). ♦ مثال : فلان کس خیلی گرم و سرد روزگار چشیده .
مترادف و متضاد واژهدان
خوردن، مزه کردن، مزیدن ذوق چشش آزمودن، تجربه کردن احساس کردن، درک کردن، دریافتن، لمس کردن