چشم افکندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چشم افکندن . [ چ َ / چ ِ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تماشا کردن . (مجموعه ٔ مترادفات ص ٩٧). چشم انداختن . نظر کردن . نگاه کردن : سرانجام بگذاشت جیحون بخشم به آب و بخشکی نیفکند چشم . فردوسی . رجوع به چشم انداختن شود. ♦ از چشم افکندن کسی یا چیزی را ؛ بی اعتبار و بی ارزش جلوه دادن آن کس یا آن چیز را در نظر بینندگان . از چشم انداختن . ♦ چشم افکندن از چیزی ؛ چشم پوشیدن و صرف نظر کردن از آن چیز : ما امید از طاعت و چشم از ثواب افکنده ایم سایه ٔ سیمرغ همت بر خراب افکنده ایم . سعدی . ♦ چشم افکندن بر چیزی ؛ کنایه از نگاه کردن و نگریستن بچیزی . (آنندراج ). چشم انداختن و نگاه کردن بچیزی . (از فرهنگ نظام ) : وآنگه که چشم بر رخ ما افکند طبیب در حال ما چو فکر کند بدگمان شود. سعدی . بر من بفکند چشم و دانم بر هیچکس اینقدر نینداخت . درویش هروی (از آنندراج ). ♦ چشم بر زمین افکندن ؛ فرونگریستن بزمین خواه از شرم و خجالت و یا اندوه و خواه از تواضع و فروتنی . (برهان ) (ناظم الاطباء). ۩ کنایه ازسجده کردن . (برهان ) (ناظم الاطباء).