چشم افتادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چشم افتادن . [ چ َ / چ ِ اُ دَ ] (مص مرکب ) ناگاه کسی یا چیزی را دیدن . لازم از چشم افکندن بر چیزی . (آنندراج ). ♦ از چشم افتادن ؛ بی اعتبار شدن در نظر کسی . (غیاث ) (ناظم الاطباء) : از آنکه چشم من از طلعت تو محجوبست چو اشک مردم چشم خودم ز چشم افتاد. جمال الدین (از فرهنگ ضیاء). چشم مسافر که بر جمال تو افتاد عزم رحیلش بدل شودبه اقامت . سعدی . هر آدمی که دو چشمش برآن جمال افتد دلش ببخشد و بر جانت آفرین گوید. سعدی . صد بار تا ز پوست نیایی برون چو مار چشم تو بی حجاب نیفتد بروی گنج . صائب . ♦ چشم افتادن برچیزی ؛ نگاه واقع شدن بچیزی . (فرهنگ نظام ). خیره شدن نگاه بر کسی یا چیزی . دیدن و رؤیت کردن کسی یا چیزی .