واژه جو

چارگهر

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

چارگهر. [ گ ُ هََ ] (اِ مرکب ) چارگوهر. چار عنصر. چارآخشیج . عناصر اربعه . آب و خاک و باد و آتش : پسری چون تو نزادند در این شش روزن هفت سیاره و نه دایره و چارگهر. سنایی . پیر حکمت نه پیر هفت اختر پیر ملت نه پیر چارگهر. سنایی . بر هفت خزانه در گشاده بر چارگهر قدم نهاده . نظامی . و رجوع به چارگوهر و چهارگوهر شود.

معنی چارگهر | واژه جو