پرشکن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرشکن . [ پ ُ ش ِ ک َ ] (ص مرکب ) سخت مُجعد. پرچین . پرآژنگ . پرشکنج . بسیارنورد. پرانجوغ : ای عهد من شکسته بدان زلف پرشکن باز این چه سنبل است که سر برزد از سمن . فرخی . چون ز نسیم می شود زلف بنفشه پرشکن وَه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمیکند. حافظ. ◄ پرغم و اندوه : فرستاده آمد بر پیلتن زبان پر زگفتار و دل پرشکن . فردوسی . پراکنده گشت آن بزرگ انجمن همه رخ پرآژنگ و دل پرشکن . فردوسی .