پذیره
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پَ رِ) [ په. ] <BR>۱- (اِمص.)پیشواز، استقبال.<BR>۲- فرمانبرداری، قبول امر.<BR>۳- غارت، نهب.<BR>۴- (ص.) استقبال کننده، پیشباز شونده.<BR>۵- قبول کننده امر کسی را.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پَ رِ) [ په. ] ۱- (اِمص.)پیشواز، استقبال. ۲- فرمانبرداری، قبول امر. ۳- غارت، نهب. ۴- (ص.) استقبال کننده، پیشباز شونده. ۵- قبول کننده امر کسی را.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پذیره . [ پ َ رَ / رِ ] (اِمص ) استقبال . (برهان ). پیشواز. (برهان ). پیشباز : کسی را که بد زآمدنش آگهی پذیره برفتند با فرّهی . فردوسی . چو خسرو بر اینگونه آمد ز راه چنین بازگشت از پذیره سپاه دریده درفش و نگون کرده کوس رخ نامداران شده آبنوس . فردوسی . جز نیکوئی پذیره نیاید تراگذر [ کذا ] در رسم و خوی تو سخن دشمن غوی . فرخی . سؤال رفتی پیش عطا پذیره کنون همی عطای تو آید پذیره پیش سؤال . عنصری (دیوان چ دبیر سیاقی ص ١٧٢). و بوعاصم را آنجا بکشتند و پذیره ٔ سلیمان بن عبداﷲ الکندی بازشدند و او را به سیستان آوردند. (تاریخ سیستان ).و افریدون پذیره ٔ وی [ گرشاسپ ] بازآمد و او را بر تخت نشاند. (تاریخ سیستان ). فرمود نقیبی را دو که پذیره ٔ وی [ امیر یوسف ] روند. (تاریخ بیهقی ) . امیر [مسعود ] دو حاجب را فرمود پذیره ٔ سپاهسالار روید. (تاریخ بیهقی ). استادم به تهنیت برنشست ... حصیری با پسر تا دور جای پذیره آمدند و هر دو تن شکر کردن گرفتند. (تاریخ بیهقی ). ◄ مستقبل . استقبال کننده . پیشبازشونده : پذیره فرستاد شمّاخ را چه مایه دلیران گستاخ را. فردوسی . پذیره فرستاد خسرو سوار گرانمایگان گرامی هزار. فردوسی . چو آگاهی آمد بکاوس کی از آن پهلوان زاده ٔ نیک پی پذیره فرستاد چندی سپاه گرانمایگان برگرفتند راه . فردوسی . چو بینند بار نمک ناگهان پذیره دوندت کهان و مهان . فردوسی . به هیچگونه باور نداشته بودندکه علی به هرات آید و معتمدان میفرستادند پذیره ٔ وی دُمادُم با هر یکی لطفی و نوعی از نواخت و دلگرمی . (تاریخ بیهقی ) . پذیره فرستادشان سر بسر بسی گونه گون هدیه با هر پسر. اسدی . همه لشکر و کوس و بالا و پیل پذیره فرستاد بر چند میل . اسدی . همه لشکر و پیل و بالای خویش بشادی پذیره فرستاد پیش . اسدی . پذیره فرستادش از چند میل سپه یکسر و کوس و بالا و پیل . اسدی . خبر شد بیوسف که آمد پدر پذیره فرستاد فرخ پسر. شمسی (یوسف و زلیخا). منزل عفو او بدشت گناه لشکر لطف او پذیره ٔ آه . سنائی . ◄ قبول امر کسی . (نسخه ٔ میرزا). استقبال فرمانی . فرمانبرداری . قبول کردن . ◄ امر کسی قبول کننده . ◄ راهگذر. (برهان ). ◄ بمقابله، بجنگ : قتیبه چهارصد مرد بگزید از خویشان و یاران و مهتران لشکر و به سمرقند درآمد و غورک پذیره ٔ او آمد. (تاریخ طبری ترجمه ٔ بلعمی ). پذیره شده دیو را جنگجوی سپه را چو روی اندر آمد بروی . فردوسی . چون خبر او [ حسین بن علی علیهماالسلام ] بشنید دیگر روز بیرون شدند پذیره ٔ محمدبن حمدان . (تاریخ سیستان ). عمر سعد را پذیره با سپاه بازفرستاد به کربلا. (تاریخ سیستان ). یکچند ببغداد متواری بود [ یزیدبن فرید ] تا روزی بجسر خواست که بگذرد جماعتی از خوارج سیستان پذیره ٔ او بازخوردند و او را بشناختند و با او حرب کردند. (تاریخ سیستان ). چون طوسیان تنگ دررسند من پذیره خواهم شد. (تاریخ بیهقی ). در وقت ساخته با سواری انبوه پذیره ٔ بنه ٔ او رودی و همه ٔ بند پاک غارت کندی . (تاریخ بیهقی ). و سپاه سالار غازی از پذیره ٔ بنه ٔ وی بازگشت . (تاریخ بیهقی ). ز کینه بخون پهلوان شست چنگ سبک با سپه شد پذیره بجنگ . اسدی . پذیره فرستاد پرخاشجوی پسر سوی پیکار بنهاد روی . اسدی . پس ایشان [ ایرانیان ] بهمن جادو را پذیره [ خالدبن ولید را ] فرستادند وخالد ایشان را هزیمت کرد. (مجمل التواریخ والقصص ). به هر جانب که میشتافت شیر محنت چنگال تیز کرده پذیره میدید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ♦ پذیره آمدن ؛ به استقبال شدن . به استقبال آمدن : چون به نیمه ٔ بادیه رسید فرزدق شاعر و همام بن غالب پذیره ٔ او آمدند. (تاریخ طبری ترجمه ٔ بلعمی ). چون ارباط بیرون آمد ابرهه پذیره ٔ وی آمد و گفت بچه کار آمدی گفت بدانکه ملک فرموده است که سپاه و مملکت از تو بستانم و ترا بدر ملک فرستم . (تاریخ طبری ترجمه ٔ بلعمی ). سیاوش نکرد ایچ بر من نگاه پذیره نیامد مرا خود براه . فردوسی . چورستم درفش سرافراز شاه [ کیخسرو ] نگه کرد کآمد پذیره براه فرودآمد و خاک را داد بوس خروش سپاه آمد و بوق و کوس . فردوسی . پذیره بدین راه چون آمدی که با دیدگان پر ز خون آمدی . فردوسی . که از بهر من برنخیزی ز گاه بپیشم پذیره نیائی براه . فردوسی . چو رستم بفرّ جهاندار شاه نگه کرد کآمد پذیره براه پیاده شد از اسب و بردش نماز غمی گشت از رنج راه دراز. فردوسی . عباس گوید که من بزرگ بودم از پس پدر همی رفتم تا کهنه ٔ قریش پذیره ٔ او آمدند. (تاریخ سیستان ). چون یعقوب [ لیث ] به کرمان رسید محمدبن واصل پذیره ٔ او آمد با سپاه خویش بطاعت و فرمانبرداری . (تاریخ سیستان ). چون به میان سرای برسید حاجبان دیگر پذیره آمدند و او را[ احمدبن حسن را ] پیش امیر بردند. (تاریخ بیهقی ). امیر [ مسعود ] گفت عمّم یوسف باشد که خوانده ایم که پذیره خواست آمد. (تاریخ بیهقی ). حسین غاتفری رخت برد سوی جحیم امید منقطع ازرحمت خدای رحیم پذیره آمدش ابلیس و گفت کای فرزند چگونه آمدی اینجا بگوی گفت چو سیم . سوزنی . بر او بجان گرامی اگر سؤال کنند پذیره آمده باشد عطا به پیش سؤال . سوزنی (دیوان چ شاه حسینی ص ١٦٠). ۩ بمقابله آمدن . بجنگ آمدن : منم گفت نستور پور زریر پذیره نیایدمرا نره شیر. دقیقی . قلون دلاور شد آگه ز کار پذیره بیامد سوی کارزار. فردوسی . ◄ تصادف کردن . مصادف شدن .تلاقی کردن . برخوردن به : [ امیر ابوجعفر ]رسولی فرستاد سوی ماکان به میانه ٔ زره رسول پذیره ٔ بوالحسین خارجی آمد بوالحسین گفت کجا روی گفت نزدیک ماکان همی فرستد ملک بنده را به رسولی . (تاریخ سیستان ). ♦ پذیره رفتن ؛ به استقبال رفتن . به پیشباز رفتن . به پیشواز شدن : کسی را که بد زآمدنش آگهی پذیره برفتند با فرّهی . فردوسی . چو آمد شادمان در کشور ماه پذیره رفت شاه و لشکر شاه . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). چون ... خبر رسید که رسول به دو فرسنگی از شهر رسید مرتبه داران پذیره رفتند و پنجاه جنیبت بردند. (تاریخ بیهقی ). هر دو برنشستند و پذیره ٔ سلطان برفتند و بخدمت پیوستند و مبارکباد فتح بکردند. (تاریخ بیهقی ). بوسهل همدانی دبیر، بفرمان سلطان نامزد شد تا پذیره ٔ حاجب بزرگ و لشکر رود و دل ایشان خوش کند بدینحال که رفت . (تاریخ بیهقی ) . ۩ بمقابله رفتن ؛ بجنگ رفتن : از چهار جانب درآمدند و جنگ سخت شد و بسیار اشتر بربودند و نیک کوشش بود و مردم ما پذیره رفتند و ایشان را بمالیدند. (تاریخ بیهقی ). ♦ پذیره شدن کسی را ؛ به استقبال او رفتن . پیشباز وی شدن . برای ورود او مهیا گشتن : چون خالد به مدینه اندرآمد پیغمبر صلی اﷲعلیه و سلم پذیره ٔ ایشان شد با مسلمانان . (تاریخ طبری ترجمه ٔ بلعمی ). چون نزدیک شهر جهاندار شاه فراز آمد آن گرد لشکر پناه پذیره شدش شهریار جهان نگهدار گردان و تاج مهان . فردوسی . پذیره شدن را بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند. فردوسی . پذیره شدن را بر خویش خواند بمردیش بر چرخ گردان نشاند. فردوسی . بفرمود او را پذیره شدن همه سرکشان با تبیره شدن . فردوسی . پذیره شدش دختر شهریار بپرسید و دینار کردش نثار. فردوسی . مهان سرافراز برخاستند پذیره شدن را بیاراستند. فردوسی . همی سازم اکنون پذیره شدن شما را هم ایدر بباید بدن . فردوسی . ز خویشان گزین کرد پیران هزار پذیره شدن را همه با نثار. فردوسی . پذیره شدش نامداری بزرگ کجانام او بود جنگی طورگ . فردوسی . یکی کشور از جای برخاستند پذیره شدن را بیاراستند. فردوسی . ز بهر زمانه پذیره مشو بنزدیک بدخواه خیره مشو. فردوسی . پذیره شدن را جبیره شدند سپاه و سپهبد پذیره شدند. فردوسی . چو نزدیک آمد پذیره شدند از آن اسب و شمشیر خیره شدند. فردوسی . تهمتن پذیره شدش با سپاه نهادند بر سر بزرگان کلاه . فردوسی . چو آمد بنزدیکی اصفهان پذیره شدندش فراوان مهان . فردوسی (شاهنامه ج ٤ ص ١٥٩٤). خبر یافت ماهوی سوری که شاه [ یزدگرد ] به سوی دهستان برآمد ز راه پذیره شدش با سپاهی گران همه نیزه داران و جوشن وران . فردوسی . چو زو [ کیخسرو ] آگهی یافت کاوس کی که آمد زره پور فرخنده پی پذیره شدش با رخی ارغوان ز شادی دل پیر گشته جوان . فردوسی . چو نرسی و چون موبد موبدان پذیره شدندش همه بخردان چو بهرام را دید فرزند اوی پیاده بمالید بر خاک روی . فردوسی . بدان تا پذیره شدندی سپاه بیاراستی تخت فیروز شاه . فردوسی . چو تنگ اندرآمد بنزدیکشان ... پذیره شدندش به آئین خویش سپه سر بسر بازبردند پیش سپاه دو شاه از پذیره شدن دگر بود و دیگر بباز آمدن . فردوسی . پذیره شدندش همه مهتران بزرگان هر شهر و گندآوران . فردوسی . چو منذر بیامد به شهر یمن پذیره شدندش همه مرد و زن . فردوسی . چو آگاهی آمد سوی پهلوان از آن خلعت شهریار جهان ز خاقان چینی که از نزد شاه چنان شاد برگشت و آمد براه پذیره شدش پهلوان سوار وز ایران هر آنکس که بد نامدار. فردوسی . پذیره شدش با سپاهی گران همه نامداران و نیک اختران پسر نیز چون روی مادر [ قیدافه ] بدید پیاده شد و آفرین گسترید. فردوسی . پذیره شدش با فراوان سپاه ابا برده و بدره و تاج و گاه . فردوسی . چو آواز کوس آمد از پشت پیل پذیره شدندش بزرگان دو میل . فردوسی . بزرگان پیاده پذیره شدند ابی کوس و طوق و تبیره شدند. فردوسی . چو آگاهی آمد به ایران زمین از آن نیک پی مرد با آفرین [ سوفرای ] بزرگان فرزانه برخاستند پذیره شدن را بیاراستند. فردوسی . ز ره چون بشاه [ کیخسرو ] آمد این آگهی که برگشت رستم ابا فرّهی ... پذیره شدن را بیاراست شاه بسر برنهادند گردان کلاه . فردوسی . گوان چون ازو آگهی یافتند پذیره شدن زود بشتافتند. فردوسی . چو رستم بیامد بنزدیک شاه پذیره شدندش بیک روز راه . فردوسی . خردمند چون روی گشتاسب دید پذیره شد و جایگاهش گزید. فردوسی . پذیره شدش تا کند خواستار که بیژن کجا ماند و چون بود کار. فردوسی . همه پهلوانان پذیره شدند ابا ژنده پیل و تبیره شدند. فردوسی . خود و گرد مهراب کابل خدای پذیره شدن را نهادند رای . فردوسی . پذیره شدندش همه سرکشان که بودند درپادشاهی نشان . فردوسی . پذیره شدش سام یل شادمان همی داشت اندر برش یک زمان . فردوسی . پذیره شدندش سران سپاه سری کو کشد پهلوانی کلاه . فردوسی . چو نزدیک گستهم شد نیکخواه بگفتش که جهن آمد از سوی شاه چو گستهم از آن کار آگاه شد پذیره بر جهن در راه شد. فردوسی . چو آنجا رسید آن گرانمایه شاه پذیره شدش پهلوان سپاه . فردوسی . چو بشنید لهراسپ با مهتران پذیره شدش با سپاهی گران جهانجوی روی پدر دید باز فرود آمد از اسب و بردش نماز. فردوسی . بفرمود او را پذیره شدن همه سرکشان با تبیره شدن . فردوسی . پذیره شدندش بزرگان شهر کسی را که ازمردمی بود بهر. فردوسی . چو کشواد نزدیک زابل رسید پذیره شدش زال زر چون سزید. فردوسی . چو دیدند مر پهلوان را براه پذیره شدندش از آن جایگاه . فردوسی . چو آمد بنزدیکی شهر شاه سپهبد پذیره شدش با سپاه . فردوسی . چو آورد از آنروی ایران سپاه پذیره شدندش بزرگان براه . فردوسی . پذیره شدش با نبرده سران دلاور سواران و نیزه وران . فردوسی . چو زین کار سام یل آگاه شد پذیره سوی پورکی شاه شد. فردوسی . همه بر درش با تبیره شدند بزرگان لشکر پذیره شدند. فردوسی . سیاوش چو بشنید کآمد سپاه پذیره شدن را بیاراست راه . فردوسی . سه منزل پذیره شدش با سپاه پسرزاده همچون دو صد پادشاه . فردوسی . چنین نامه و خلعت شهریار ببردند با اسپ و استرببار چو آمد بسهراب از ایشان خبر پذیره شدن را به بستش کمر. فردوسی . ز رادی و ز رحیمی همی پذیره شود عطا و عفوش پیش سؤال و پیش گناه . فرخی . پذیره ناشده او را سپهبد بدرگاهش درآمد شاه موبد. فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). و بوقت درآمدن همه تا یک منزل پذیره ٔ او شدند. (تاریخ سیستان ). چون به شهر نزدیک رسید حاجبی و بوالحسن کرخی ندیم و مظفر حاکم ندیم که سخن تازی نیکو گفتندی و ده سرهنگ و سواری هزار پذیره شدند. (تاریخ بیهقی ). پذیره مشو مرگ را زینهار مده خیره جان را به غم هوشدار. اسدی . چو برگشت گرشاسب ز آوردگاه پذیره شدش زود مهراج شاه . اسدی . چو گشت آگه آن شه ز مهراج شاه پذیره شدش در زمان با سپاه . اسدی . مه ده پذیره شدش با گروه بیاراست بزمی بفرّ و شکوه . اسدی . چو آمد بنزدیک دوروزه راه بفرمود تا شد پذیره سپاه . اسدی . چو زی کوشک آمد شه از تخت خویش پذیره شدش زود ده گام پیش . اسدی (گرشاسبنامه ص ٣٣٢). پذیره پیش جفاهای او شوم شب و روز برای آنکه نسب دارد از جفای رضاش . سنائی . حارث با همه ٔ بزرگان و محتشمان خویش پذیره ٔوی شدند. (تاریخ بخارا). جمعی از رجوم فساد و نجوم عناد از فسحت حال و وسعت مجال و بطر رفاهیت و شیطنت عصبیت خود را بدیوار بلا مالیدند و پذیره ٔ عنا و شقا شدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ۩ بمقابله شدن ؛ به برابری شدن، بجنگ شدن (کسی یا سپاهی را) : ... مردمان شام و عراق چون خبر یافتند که ابوعون آمد پذیره ٔ او شدند بر دو فرسنگی شهر زور و با وی حرب کردند. (تاریخ طبری ترجمه ٔ بلعمی ). چو شاه اردشیر اندر آمد بتنگ پذیره شدش گرد بی مر بجنگ . فردوسی . پذیره شدش اهرمن جنگجوی سپه را چو روی اندر آمد بروی . فردوسی . سکندر چو بشنید کامد سپاه پذیره شدن را بپیمود راه . فردوسی . ز گردان بیداردل ده هزار پذیره شدندش گزیده سوار. فردوسی . وز آنروی گستهم بشنید نیز که بهرام [ چوبینه ] یل را برآمد قفیز همان کردیه با سپاهی بزرگ برفت از بر نامداری سترگ ... پذیره شدن را سپه برنشاند وز آن بیشه [ نارون ] چون باد لشکر براند. فردوسی . کثیر محمدبن القاسم را با سپاهی پذیره ٔ بواسحاق فرستاد حرب کردند آخر هزیمت بر بواسحاق افتاد. (تاریخ سیستان ). سوی عراق آمد و داراالاکبر او را پذیره شد بکارزار و بحرب اندر کشته شد. (مجمل التواریخ والقصص ). چون امیر ناصرالدین از معاودت او خبر یافت بدلی قوی و امیدی فسیح رایات اسلام باستقبال او روان کرد و پذیره شد واثق بلطف باری تعالی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ♦ پذیره شدن سخنی را ؛ قبول کردن آن، پذیرفتن آن : وزآن پس خبر شد بافراسیاب که شد مرز توران چو دریای آب سوی کاسه رود اندر آمد سپاه زمین شد ز کین سیاوش سیاه سپهبد به پیران سالار گفت که خسرو سخن برگشاد از نهفت مگر کین سخن را پذیره شویم همه با درفش و تبیره شویم وگرنه ز ایران بیاید سپاه نه خورشید بینیم روشن نه ماه . فردوسی . ♦ پذیره فرستادن کسی را ؛ او را بجنگ فرستادن : و افراسیاب تاختنها آوردو منوچهر چند بار زال را پذیره فرستاد تا ایشان را از جیحون ز آن سوتر کرد. (مجمل التواریخ والقصص ). ۩ به استقبال فرستادن او را، به پیشواز فرستادن او را: چو آمد خرامان بنزدیک شاه پذیره فرستاد چندی سپاه . فردوسی . پذیره فرستاد چندی سپاه سکندر بیامد گرازان براه . فردوسی . پذیره فرستاد چندی سپاه گرانمایگان برگرفتند راه . فردوسی . محمود را خبر شد مسرعی را پیغام داد و پذیره ٔ اسرائیل فرستاد که درین ساعت به مدد لشکر حاجت نیست مقصود دیداری و استظهاری است لشکر همانجای بمان و تو با خاصگیان و اعیان جریده بیای . (راحةالصدور راوندی ).