پختگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پُ تِ)(حامص.)کنایه از: کارآزمودگی و باتجربگی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پُ تِ)(حامص.)کنایه از: کارآزمودگی و باتجربگی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پختگی . [ پ ُ ت َ / ت ِ ] (حامص ) نضج . حالت و چگونگی چیزی که پخته باشد. رسیدگی . یَنع : هر یکی با جنس خود در کرد خود از برای پختگی نم میخورد. مولوی . ◄ عقل . حَزم . احتیاط. متانت . سنجیدگی . نباهت . وزن . باتجربگی . آزمودگی : فزون کرد ارچه سفر رودِ مرد همان پختگی به بود سود مرد بکان کندن ار دست تو گشت ریش مخور غم که سود از زیان است بیش . امیرخسرو.
مترادف و متضاد واژهدان
آزمودگی، حذاقت، سنجیدگی، فهمیدگی، کمال رسایی، نضج احتیاط، حزم، دوراندیشی (متضاد: خامی)