وفور
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(وُ) [ ع. ] (اِمص.) بسیاری، فراوانی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(وُ) [ ع. ] (اِمص.) بسیاری، فراوانی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وفور. [ وُ ] (ع مص ) وفر. وفارة. وفرة. بسیار گردیدن و افزون و تمام شدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). تمام شدن و بسیار شدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ (اِمص ) کثرت . بسیاری . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). فراوانی : مردی بوده است باکمال عقل و وفور علم و فضل . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). نه از مشتری کز وفور مگس به یک هفته رویش ندیده ست کس . سعدی . ◄ (اِ) ج ِ وَفْر، به معنی بسیار از مال و رخت و هر چیزی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ (ص، ق ) وافر. فراوان و بسیار. (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
بسیاری، تکثر، زیادی، فراوانی، کثرت ، خیروبرکت، نعمت (متضاد: کمبود)
فرهنگ طیفی واژهدان
بسیاری، زیادت، افزونی، فراوانی، فراخی، تکثر، کثرت، تعدد، اشباع نعمت، برکت، خیروبرکت طغیان، سیل افراط، زیادهروی، پرخوری، عدم اعتدال بیش ازضرورت ارزانی انبوه، انبوهه، بالابود اضافهتولید، دامپینگ
واژگان فارسی سره واژهدان
فزونی، فراوانی، فراوان، بسیاری