هوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(هَ وا) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- میل، خواهش.<BR>۲- عشق. ج. اهواء.<br>
فرهنگ فارسی معین
(هَ وا) [ ع. ] (اِ.) ۱- میل، خواهش. ۲- عشق. ج. اهواء.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هوی . [ هََ ] (ع ص ) هَو. دوست دارنده . (منتهی الارب ). صاحب هوی . (اقرب الموارد). مؤنث آن هویة است . (اقرب الموارد).
هوی . (اِ) ترس و بیم . (آنندراج ) (برهان ). ◄ کلمه ٔ افسوس است . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). باد سرد. آه : همه چشم پر آب و دل پر ز هوی به طوس سپهبد نمودند روی . فردوسی .
هوی . (اِ صوت ) حکایت صوت گفتن . آواز برآوردن با تفوه به کلمه ٔ هو. مجازاً بانگ و آواز و فریاد : جهان پر مشک و عنبر شد ز مویش هوا پر دود و آذر شد ز هویش . (ویس و رامین ). همچون گوزن هوی برآورده در سماع شیران کز آتش شب شبهت رمیده اند. خاقانی . - های و هوی ؛ فریاد و بانگ : هرکه را وقتی دمی بوده ست و روزی مستیی دوست دارد ناله ٔ مستان و های و هوی را. سعدی . مطربان گویی در آوازند و صوفی در سماع شاهدان در حالت و شوریدگان در های و هوی . سعدی . ◄ افسوس . (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : همی کرد هوی و همی کند موی همی ریخت اشک و همی خست روی . فردوسی . گهی از دیده راندی گوهرین جوی گهی از دل کشیدی آذرین هوی . (ویس و رامین ). ◄ (صوت ) کلمه ٔ تنبیه است . (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : هان مردا هوی و هان جوانمرداهوی مردی کنی و نگاه داری سر کوی . (منسوب به ابوسعید ابوالخیر) (از حاشیه ٔ برهان از فرهنگ نظام ).
مترادف و متضاد واژهدان
آرزو، خواهش، شهوت، میل، هوس عشق