هم آغوش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(هَ) (ص مر.) در آغوش یکدیگر، در بر یکدیگر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(هَ) (ص مر.) در آغوش یکدیگر، در بر یکدیگر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هم آغوش . [ هََ ] (ص مرکب ) دو تن که در آغوش یکدیگر خسبند. همدم : گهی میکرد شهد باربد نوش گهی می بود با شیرین هم آغوش . نظامی . چو شیرین ساقیی باشد هم آغوش نه شیر، ار زهر باشد هم شود نوش . نظامی . گربا دگری شدی هم آغوش ما را به زبان مکن فراموش . نظامی . یکی را دست حسرت بر بناگوش یکی با آنکه میخواهد هم آغوش . سعدی . ◄ بسیار نزدیک . نظیر و مانند : تا چو هم آغوش غیوران شوم محرم دستینه ٔ حوران شوم . نظامی . شاه را غارپرده دار شده او هم آغوش یار غار شده . نظامی . سکندر هم آغوش دارا شدی چه بودی که مرگ آشکارا شدی ؟ نظامی .