هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۵۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای باد صبح، منزل جانان من کجاست؟ من مردم، از برای خدا، جان من کجاست؟ شبهای هجر همچو منی کس غریب نیست کس را تحمل شب هجران من کجاست؟ سر خاک شد بر آن سر میدان و او نگفت: گویی که بود در خم چوگان من کجاست؟ خوبان سمند ناز بمیدان فگندهاند چابک سوار عرصه میدان من کجاست؟ تا کی رقیب دست و گریبان شود بمن؟ شوخی که میگرفت گریبان من کجاست؟ خوش آنکه: چون بسینه ز پیکان نشان نیافت تیر دگر کشید که: پیکان من کجاست؟ از نه فلک گذشت، هلالی، فغان من بنگر که: من کجایم و افغان من کجاست؟