هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۴۰۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چه حاجتست که گه خشم و گه عتاب کنی؟ کرشمهای بنما، تا جهان خراب کنی شراب خورده و خنجر کشیده آمدهای که سینهام بشکافی، دلم کباب کنی چه غم که توبه من بشکنی؟ از آن ترسم که دور من چو رسد توبه از شراب کنی بروز واقعه ما را ز کوی خویش مران چو میرویم چه حاجت که اضطراب کنی؟ هلالی، این همه از دست خویش میسوزی که ذرهای و تمنای آفتاب کنی