هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۴۰۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تو از من فارغ و من از تو دارم صد پریشانی نمیدانم تغافل میکنی، یا خود نمیدانی کنون تا میتوانی از جفا کردن پشیمان شو که بعد از کشتنم سودی نمیدارد پشیمانی قدت بر جان مردم فتنه شد، باری، چه خوش باشد؟ اگر بنشینی و این فتنه را از پای بنشانی دلم گر سوختی، بگذار، باری، استخوانم را که میخواهم سگ کوی ترا خوانم بمهمانی هلالی، دشمنست آن ماه و او را دوست میدارم محبت بین که: از جان دوستم با دشمن جانی