هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۴۰۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
با تو از اول نبودی آشنایی کاشکی! یا نبودی آخر این داغ جدایی کاشکی! دور از آن این شوکت شاهی چه کار آید مرا؟ دست دادی بر سر کویت گدایی کاشکی! حالیا، زین بخت بیسامان برآشفتن چه سود؟ هم از اول کردمی بخت آزمایی کاشکی! میروم، گفتی، رقیبا، چند روزی از درش وه! چه نیکو میروی! هرگز نیایی کاشکی! ای که دل بردی و جان را در بلا بگذاشتی چون ز ما دل بردهای، جان هم ربایی کاشکی! کار من از بیوفاییهای خوبان مشکلست خوبرویان را نبودی بیوفایی کاشکی! روزگاری شد که در هجرت هلالی بینواست بگذرد این روزگار بینوایی کاشکی!