هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بچشم لطف اگر بینی گرفتاران رسوا را بماهم گوشه چشمی که، رسوا کردهای ما را پس از مردن نخواهم سایه طوبی ولی خواهم که روزی سایه برخاکم فتد آن سرو بالا را حذر کن از دم سرد رقیب، ای نوگل خندان که از باد خزان آفت رسد گلهای رعنا را دلا، تا میتوان امروز فرصت را غنیمت دان که در عالم نمیداند کسی احوال فردا را زلال خضر باشد خاک پایت، جای آن دارد که ذوق خاکبوسی بر زمین آرد مسیحا را هلالی را چه حد آنکه بر ماه رخت بیند؟ بعشق ناتمام او چه حاجت روی زیبا را؟