هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۳۸۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گفتی: بگو که: بنده فرمان کیستی؟ ما بنده توایم، تو سلطان کیستی؟ جان میدهد ز بهر تو خلقی بهر طرف آیا ازین میانه تو جانان کیستی؟ ای گنج حسن، با تو چه حاجت بیان شوق؟ هم خود بگو که: در دل ویران کیستی؟ میبینمت که: بر سر ناز و کرشمهای تا باز در کمین دل و جان کیستی؟ ما از غمت هلاک و تو با غیر هم نفس بنگر کجاست درد و تو درمان کیستی؟ دور از رخ تو روز هلالی سیاه شد تا خود تو آفتاب درخشان کیستی؟