هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۳۲۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مسلمانان، مرا جان خواهد آمد از الم بیرون که میآید هلال ابروی من از خانه کم بیرون بر آن در، انتظاری میبرم، با آنکه میدانم که شاهان بهر درویشان نیایند از حرم بیرون مرا این دم تو خواهی کشت یا هجران دم دیگر؟ بهر تقدیر جانم خواهد آمد دم بدم بیرون ز بهر گریه پنهانی در از اغیار بر بستم ولی دیوار داد از جانب همسایه نم بیرون نه اشکست این، که موج انگیخت خوناب دل از چشمم نه آهست این، که جان از خانه تن زد علم بیرون اگر اهل عدم دانند محنتهای عشقت را ز بیم عاشقی هرگز نیایند از عدم بیرون هلالی، گر رسی روزی بطرف کعبه کویش قدم از سر کن آنجا و منه دیگر قدم بیرون