هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۲۹۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای ماه من و شاه سپاه همه خوبان خوبان همه شاهند و تو شاه همه خوبان آنجا که تو بر مسند عزت بنشینی بر باد رود حشمت و جاه همه خوبان از حسرت آن چشم، که بیسرمه سیاهست خون میرود از چشم سیاه همه خوبان سویم نظری کن، که بسی خوبتر افتد زان چشم نگاهی ز نگاه همه خوبان خوبان، چو سراسر همه در راه تو خاکند خاکست سرم بر سر راه همه خوبان تیغ از کف خوبان گنهی نیست وگر هست بر گردن من باد گناه همه خوبان! پرسید که: آن زهره جبین کیست، هلالی خورشید همه عالم و ماه همه خوبان