هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۲۹۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ساخت گدای درگهت مرحمت الهیم بلکه گدایی تو شد موجب پادشاهیم بنده غلام آن درم، وه! چه کنم؟ که میکند ترک سفید روی من ننگ ز رو سیاهیم ساید اگر بفرق من گوشه نعل مرکبت راست بماه نو رسد رفعت کج کلاهیم گر تو بجرم عاشقی قصد هلاک من کنی موجب صد گنه شود دعوی بیگناهیم مستم و پیش محتسب دعوی زهد کردهام قاضی شرع بیش ازین کی شنود گواهیم؟ فارغم از شه و سپه، لیک بکشور بتان هست سپاهییی که من کشته آن سپاهیم چند هلالی از وفا آید و رانی از جفا؟ وه! چه کنم؟ که من ترا خواهم و تو نخواهیم