هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۲۷۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عید شد، بخرام، تا مدهوش و حیرانت شوم خنجر عاشق کشی برکش، که قربانت شوم قتل عاشق را مناسب نیست شمشیر اجل سوی من بین تا هلاک تیر مژگانت شوم شد تن خاکی غبار و بر سر راهت نشست عزم جولان کن! که خیزم، خاک میدانت شوم جلوهای بنما و جولان ده سمند ناز را تا خراب جلوه و مدهوش جولانت شوم مدتی شد سرفراز بزم وصلت بودهام بعد ازین مگذار تا پامال هجرانت شوم گوشه چشمی، که دل را جمع سازم اندکی تا بکی آشفته زلف پریشانت شوم؟ چون هلالی سنگ طفلان میخورم در کوی تو من سگ کویم، چه حد آنکه مهمانت شوم؟