هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۲۶۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جان من، جان و دل خویش نثار تو کنم بود و نابود همه در سر کار تو کنم تا دگر دور نیفتد ز رخت مردم چشم خواهمش بر کنم و خال عذار تو کنم همچو سگ با تو سراسیمهام، ای طرفه غزال میروم در هوس آنکه: شکار تو کنم ای گل تازه، که دیر آمدهای پیش نظر، زود مگذر، که تماشای بهار تو کنم ماه من، سوی هلالی بگذر از سر مهر سرمه دیده گریان ز غبار تو کنم