هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۱۹۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عمر رفت و از تو ما را صد پریشانی هنوز وه! چه عمرست این؟ که حال ما نمیدانی هنوز یک نظر دیدیم دیدارت وزان عمری گذشت دیدها بر هم نمیآید ز حیرانی هنوز چیست چندین التفات آشکارا با رقیب؟ جانب ما یک نظر نا کرده پنهانی هنوز در صف طاعت نشستم، روی دل سوی بتان کافری صد بار بهتر زین مسلمانی هنوز پیش ازین، روزی، هلالی ترک خوبان کرده بود میکند خود را ملامت از پشیمانی هنوز