هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۱۹۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از آن چه سود که نوروز شد جهان افروز؟ که بیتو روز و شب ما برابرست امروز اگر بقصد دلم سوی تیغ دست بری بپای خویشتن آید، چو مرغ دست آموز دلم بذوق شکر خنده تو پر خون شد کجاست غمزه خونریز و ناوک دلدوز؟ بدفع لشکر غم، صد سپه برانگیزم ولی چه سود؟ که بختم نمیشود پیروز بگریه گفتمش: ای مه، بعاشقان میساز بخنده گفت: هلالی، بداغ ما میسوز