هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۱۸۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جامه گلگون، روی آتشناک از گل پاکتر جامه آتشناک و رو از جامه آتشناکتر تا چو گل نازک تنش را دیدم، از جیب قبا سینه من چاک شد، چون دامن من چاکتر حیف باشد آنکه: دوزم دیده بر دامان او زانکه باشد دامنش از دیده من پاکتر التماس قتل خود کردم، روان، برخاستی الله، الله! برنخیزد سرو ازین چالاکتر صد مسلمان از تو در فریاد و باکت هیچ نیست این چه بیباکیست؟ ای از کافران بیباکتر! گفته ای: از بهر پابوسم، هلالی، خاک شو من خود اول خاک بودم، گشتم اکنون خاکتر