واژه جو

نیکومحضر

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

نیکومحضر. [ م َ ض َ ] (ص مرکب ) نیک محضر. نیکودیدار. نیکولقا : مهرویه زنی داشت سخت پارسا و نیکومحضر. (سمک عیار از فرهنگ فارسی معین ).

مترادف‌ها و واژه‌های مرتبط

معنی نیکومحضر | واژه جو